تبليغاتX
ققنوس
تذکره حق

 

نقل است که گبری را گفتند که:" مسلمان شو" . گفت: " اگر مسلمانی این است که بایزید می کند من طاقت ندارم و نتوانم کرد. و اگر این است که شما می کنید بدین هیچ احتیاج ندارم" .

2 نوشته شده در  جمعه سوم خرداد 1387ساعت 15:26  توسط مجيد اسدي  | 

خیال در خیال

یک بار که که مرگ جاری شد تا ابد حیات متولد میشود و نمی دانم در کجای هستی بارش ساحرانه زندگی را برای ثانیه ای میتوان ندید؟! و همانطور مرگی که مرکب حیات است تا در دشت بی انتهای هستی توفان کند.معجزه ایست که انسان از شدت "هستن" در بودش گمراه میشود و نشان غایت خود را در بدایت شکننده و لرزانی پرسه میزند.در اینجا قناعت عین دنائت است و خاکستر آمال خرد و محقر آفت هر آبادی و آبادانی.

همه عالم خیال اندر خیال است   

2 نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 0:47  توسط مجيد اسدي  | 

حسین تجلی توحید

حسین تجلی توحید

وقتی به تاریخ می نگری پرده نه توی راز آلودی در برابرت نقش می بندد که هر چه در درکش غرقه می شوی بیشتر اسیر افسون زدگی می گردی . بسیار بودند کسانی که تاریخ را ساده کردند تا گره از معمایش بگشایند اما هر یک تنها بر قامت ناساز اندیشه و فهم خود پیش رفته و به اغماض و چشم پوشی تمکین کرده اند. تاریخ چیزی جز جریان سرنوشت انسان در بستر تکامل نیست و تنها موضوعی است که در آن استثناهایش در پهنه واقعیت بر اصول پیشی می گیرد. فهم نقطه کور تاریخ در درک دو کلید واژه بزرگ است که با شناخت آن انسان حاکم بر سرنوشت بگزیده خویش و پیروز بر استثناهایش خواهد شد." ظلم و استضعاف"

حسین مصلح بزرگ تاریخ پایه عینی تفسیر این دو واژه است. او فراتر از مذهب آنجا که می گوید:" اگر دین ندارید آزاده باشید" فریاد رهایی از همه قیود و زنجیرهایی که انسان را به بندگی واداشته سر می دهد تا اینگونه مرگ را حتی به سخره بنشیند. پیام جاوید حسین برای توده های محروم و ستمکش و دربند در شکستن همه قالب های کهنه و منسوخ و تعلقات پوچ و مبتذل است که انسان حقیقتی جاری است و اگر در محبس تنگ سنتهای جهل وافیونی یا در زیر مهمیز ستم فرعونی به نام و نان و ننگ فریفته  و مجذوب و مسحورش کنی همه چیزش را گرفته ای حتی اگر دنیایی از این دست را به وی بخشیده باشی.

ارایت الذی یکذب بالدین   

2 نوشته شده در  شنبه بیست و نهم دی 1386ساعت 20:2  توسط مجيد اسدي  | 

آواز صبح

شعری از حسین منزوی

 

شب در قرق سگ هاست

با اینهمه

تاک های ما

در تاریکی نیز

رو به انگور

می خزند

2 نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم دی 1386ساعت 21:59  توسط مجيد اسدي  | 

یادداشت مولوی

دو رقعه از فیه مافیه

 

"هر طایفه ای طایفه دیگر را نفی می کند.اینها می گویند که ما حقیم و وحی ما راست و ایشان باطلند و ایشان نیز این ها را می گویند و همچنین هفتاد و دو ملت نفی همدگر می کنند. پس به اتفاق می گویند که " همه را وحی نیست " پس در نیستی وحی همه متفق باشند و ازین جمله یکی راه است بر این هم متفقند. اکنون ممیزی و مومن باید که بداند که آن یک کدام است و ایمان همان تمییز و ادراک است.

سوال کرد که آنها که نمی دانند بسیارند و آنها که می دانند اندکند. اگر به این مشغول خواهیم شدن که تمییز کنیم میان آنها که نمی دانند و گوهری ندارند و میان آنها که دارند درازنایی کشد. فرمود که اینها که نمی دانند اگر چه بسیارند اما اندکی را چون بدانی همه را دانسته باشی. همچنان که مشتی گندم را چون دانستی همه انبارهای عالم را دانستی و اگر پاره ای شکر را چشیدی اگر صد لون حلوا سازند از شکر دانی که در آنجا شکر است چون شکر را دانسته ای  کسی که شاخی از شکر بخورد چون شکر را نشناسد؟ مگر او را دو شاخ باشد."

 

"گفت اینک الحمدلله الرب العالمین گفتیم از آن نیست که نان و نعمت کم شد. نان و نعمت بینهایت است اما اشتها نماند و میهمانان سیر شدند. جهت آن گفته می شود "الحمدلله" این نان و نعمت به نان و نعمت دنیا نماند زیرا که نان و نعمت دنیا را بی اشتها چندان که خواهی به زور توان خوردن چون جمادست هر جاش که کشی با تو می آید روحی ندارد که خود را منع کند از نا جایگاه . به خلاف این نعمت الهی که حکمت است نعمتی است زنده تا اشتها داری و رغبت تمام می نمایی سوی تو می آید و غذای تو می شود و چون اشتها و میل نماند او را به زور نتوان خوردن و کشیدن . او روی در چادر کشد و روی به تو ننماید."

2 نوشته شده در  دوشنبه هفدهم دی 1386ساعت 19:21  توسط مجيد اسدي  | 

جرعه آخر

 

                                ای یار مخوان با لب پر باده ترانه

                                رسواکند این شعر زبانم به زمانه

 

                                من خود به ره جام نهادم سر پیمان

                                افشا مکن این جرعه آخر به بهانه

 

 


 


                                این درد میندیش علاجش به نگاهی

                                یا واژه گلخنده که ریزد سر راهی

 

                                گیسوی نگارم اگر از لطف ببارد

                                سر واکند این زخم ز خونابه به آهی

2 نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم آذر 1386ساعت 0:12  توسط مجيد اسدي  | 

روایت دیوانگان

                                            روایت دیوانگان

 

آنهایی که در اجتماع نزدیکشان زندگی می کنند (همه ما عضوی از جامعه هستیم اما بسیاری در آن حضور ندارند.این هم ازپارادکس های جهان امروز است!) لابد برخوردهایی را هر چند نادربا دیوانه هایی (به تلقی مردم) داشته اند که گهگاه حرفهایی عمیق از آن بگوش می رسد. همچون حلاج که " آن سخنان عجیب در وی هویدا شد". نتیجه تنها مشاهدات من در طی زمانهایی که در جامعه خود را حاضر دیده ام مرا بر آن داشت تا به یک طبقه بندی دیوانه شناسی از نوع جامعه شناختی ! آن دست بزنم :

1* گروه نخست دیوانگانی هستند که بدلیل ضعف قوه دماغی و از دست دادن به اصطلاح "بالا خانه " خود دچار نارسایی و عقب افتادگی عقلی بطور ژنتیکی و فیزیولوژیکی می باشند. محل نگهداری این دسته معمولا در دارالمجانین است.

2* گروه دوم همه توانایی های یک انسان معمولی در داشتن قوه دماغی و فکری را دارا می باشند اما بدلایل استراتژیک و بنابر مصلحت چند صباحی را تصمیم به فعالیت در این حوزه عملی گرفنه اند! تبرا ازاتهام، پاس چک، فرار از خدمت سربازی و... از دلایل توجیهی این امر بشما می رود. این گروه در هر مکانی می توانند باشند اما محل نگهداری آنان در ارتباط با مساله دیوانگی موقتی است.

3* این گروه درد دیوانگی ندارند بلکه رنج رهایی دارند. از لحاظ فیزیولوژیکی سالم بوده و ضریب بهره هوشی آنان غالبا بالاتر از سطح استاندارد جامعه است. این دسته دیوانه خوانده می شوند تنها به این دلیل که جامعه ناتوانی در فهم کلمات و گفتار آنها را به حساب حماقت و سفاهت و دیوانگی شان می گذارند. دیوانگی این دسته نوشته می شود اما خوانده نمی شود.محل نگهداری این گروه بسته به میزان حساسیت و خطری دارد که زبان آنان در پی خواهد داشت. اعدام، زنادان، تبعید و حداقل بدنامی عاقبت این گروه است.

4* گروه چهارم نه درد تنهایی و نه نقیصه فنی دارند. بدلیل فقدان و ضعف شعور و حواس و حافظه حرفهایی در آنان هویدا می شود که بر حسب اتفاق مقبول عده قابل ملاحظه ای نیز می افتد. صفت دیوانگی این دسته نوشته نمی شود اما خوانده می شود. این گروه در همه مقاطع تاریخی بطور قطع در موضع مقابل گروه سوم قرار می گیرند. ایشان محل نگهداریشان را خود انتخاب می کنند و آینده این مساله را بهتر توضیح خواهد داد.    

2 نوشته شده در  پنجشنبه هشتم آذر 1386ساعت 15:2  توسط مجيد اسدي  | 

ساعت آزادی

 

ما دیوار نگاه بر فرش سکوت

ما لبخند سنگ بر گهواره آرام دشت

ما زمزمه باد در خاموشی شب

ما رقص موج در ضجه دریا

ما آنکه نیست

آنجا که حضور

ما نشان آتش

در سیمای گرفته خاکستر

و لباس سرخ آشتی

در جشن زفاف گل و خار

ساعت آزادی کجاست؟

تا بر میعاد ثانیه اش

پیمان ببندیم

و لب بوسه عشق را

 در خلوتگهش تازه کنیم

شهید زمانیم آخر

نطفه شب آبستن

در کوچه راه های ناله و شیون

ما و دلخون دهقان زمستان ها

ما و پریشان مادر لاله ها

ما و غریو و انتظار

ما و انتظار

ما و انتظار

انتظار........

 

2 نوشته شده در  یکشنبه چهارم آذر 1386ساعت 0:34  توسط مجيد اسدي  | 

یادواره معلم شهید
 

دوم آذر ماه سالروز تولد معلم شهید دکتر علی شریعتی گرامی باد

او به بهار اندیشید

آنگاه که بر قلب آینه تپید

تا بی نهایتی گردد به کثرت ذره

و هر ذره حلقومی باشد پذیرای فریاد

                                                تا بر انبساط محیط تبلور یابد

و در گردش ثانیه ها به پرواز در آید

ولی ای کاش

خانه کوچک ما سقفی نداشت 

2 نوشته شده در  پنجشنبه یکم آذر 1386ساعت 22:19  توسط مجيد اسدي  | 

 

بازي ارزشها

 

شخصي مي گفت "اول انقلاب بدترين فحش براي ما توي دانشگاه اين بود که به ما بگويند بچه پولدار . اما امروز قضيه طور ديگريست و همه اصرار دارند که به هر نحوي خودشو نو بچه مايه دار و بچه سرمايه دار جا بزنند".

و جالب اينکه فقر نسبت به آن زمان ريشه هايش قطورتر شده. اگر کسي آن روز سرمايه دار بود واقعيتي را واگويه مي کرد و اتفاقا تيپ برخوردار کاملا جايگاه مشخص و شناخته شده اي داشت. امروز بالعکس هيچ معياري بر تعريف غناي مادي افراد وجود ندارد و در عوض جامعه هر روز در فقرش خاموش تر مي شود. در فضاي بعد از انقلاب هژموني توده همه طبقات را در حد فاصلي مشابه و نزديک به هم جلوه مي داد . و حال سلطه اقليت حاکم در لحاف سرمايه داري و ارتجاع جامعه را در نداشتن ها و محروميتش مقهور و در مانده خود ساخته است.

پير سگ را ريخت پشم از پوستين 

 اين سگان پير اطلس پوش بين

عشقشان و حرصشان در فرج و زر 

 دم به دم چون نسل سگ بين بيشتر

اين چنين عمري که مايه دوزخ است 

 مر قصابان غضب را دوزخ است

چون بگويندش که عمر تو دراز 

 ميشود دلخوش دهانش از خنده باز

اين چنين نفرين دعا پندارد او 

 چشم نگشايد سري بر نارد او

گر بديدي يک سر موي از معاد 

 اوش گفتي اين چنين عمر تو باد   

 

  

2 نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم آبان 1386ساعت 17:45  توسط مجيد اسدي  |